00-08-01-2

حس میکنم در روابطم یه دوره ای را پشت سر گذاشته ام و چیزی که ازش یاد گرفته ام اینه که نسبت به تعریف ها و ابراز عشق ها خصوصا اونهاییشون که بدون شناخت هستند کاملا بی تفاوت باشم! yeyyy عجب چیزی یاد گرفتم! در حقیقت اینو از قبل هم میدونستم شاید یک مقدار به عمل کردنِ بهش نزدیک شده ام، به اینکه چطور در مواجهه با ابراز عشق و تمجید هایی که از سرِ شناخت نیستند، خودم رو و سررشته ی ارتباط را (جوری که دلم میخواد یک ارتباط خوب پیش بره را) از دست ندم. شاید الان به باج ندادن به اونهایی که چیزی را بهم میدن که خودم از خودم دریغش کردم نزدیک تر باشم، من شاید هنوزم که هنوزه نتونسته باشم خودم را اونجوری که میخوام دوست بدارم و دوست داشتنی بدونم، ولی اقلا میدونم دوست داشتن هیچ احد دیگری هم نمیتونه جای خالی اینو برام پر کنه، و دوست داشتن احدی اونی نیست که من میخواسته ام.

الهه :) ۰ نظر

00-08-01

رفیقم فرموده ست که "باید همو ببینیم" و لابد انتظار داره من در جواب بگم "آآآره من خیلی دلم تنگ شده، حتما همو ببینیم، آه عزیزم، دلم برای دیدنت پر پر میزنه"

ولی من گفتم که "نمیدونم بشه یا نه خواهر" ولی حتی این هم برام کفایت نمی کنه و دلم میخواد بنویسم: "در حقیقت نمیخوام که بشه، چون حوصله تو ندارم، حوصله ی ابراز هیجان های زورکی و برآوردن توقعاتی که برآورده نشدنشون هی تو را ناراحت میکنه"

ارتباط ها بیشتر مواقع برام همینجوری هستند، فقط انرژیمو میگیرن، چون اکثرا چیزی که هستم را نمی پذیرن، شایدم خودم دلم نمیخواد چیزی که هستم را رو کنم، بهرحال چیزی که هستم نمی تونه رو باشه و باید چیزی باشم که فکر میکنم خوبه یا اونا ازم انتظار دارن.

و در انتها باز هم من اون رفیق "کول"ه شون نیستم، اونی که باهاش خیلی خوش میگذره، اونی که استوری اینستا یا استاتوس واتساپ میشه!

حقیقتا ریدم با این رفیقام، و ریدم با این شخصیتی که باب سوء استفاده ست. حس میکنم همیشه برای نگه داشتن ارتباط هایی جون کندم که توشون اونقدرا بهم خوش نمیگذره و حتی پذیرفته نمیشم (منصفانه نیست بگم اصلا بهم خوش نمیگذره چون میدونم حتی بعدِ رفتن و دیدن این آدم حالم بهتر از قبلش خواهد بود ولی همچنان تصورِ جوری که پیش میره انگیزه ی اینکه برم سمتش را نمیده بهم)، و نگهشون داشتم، چون نیاز داشتم به خودم ثابت کنم که آره منم رفقایی دارم.

و یه الگوی تکرار شونده ی دیگه تو روابط من، رابطه با اونهاییست که همون اول ابراز علاقه می کنن یا ازم تعریف میکنن، به راحتی مایل میشم که با این جماعت ارتباط داشته باشم و حتی به سلیقه ی اونها خودم را عوض کنم، چون احتمالا به این تعریف ها و ابراز عشق ها نیاز دارم. طفلی ای هستم.

علاوه بر این حس میکنم چون خودم مهرطلب بوده ام و هستم (اگرچه تلاش کرده ام نباشم) در نتیجه ش جماعت مهرطلب را درک میکنم و میتونم رفتاری باهاشون داشته باشم که به کمترین میزان ممکن ناراحتشون کنه، و تلاش برای داشتن این رفتار باهاشون باعث میشه خودم تلف شم این وسط. از یه طرف در رابطه با یه سریا باید تلاش کنم که این مهرطلب بودن را مهار کنم، و اونها را درک کنم و ازشون ناراحت نشم و از طرف دیگه باید این جماعت مهرطلب را درک کنم و کاری نکنم که ناراحتشون کنه.

 

+جناب خارجی ای که تا چندی پیش همینطور ابراز علاقه و دلتنگی میکرد و گویا من بدجور تو ذهنش خونه کرده بودم، اینطور که خودش میگفت، هم فکر کنم رفت پی کارش برای همیشه. چرا؟ چون من نتونستم صرفِ واکنشِ درخور دادن بهش را تاب بیارم، او با حرارت حرف میزد و انتظار داشت من هم متقابلا اینکارو بکنم، ولی من میخواستم که اول بنای ارتباطی گذاشته بشه تا بعد به حرارت برسیم، علاوه بر اون فکر کنم در پیام های انتهاییم یه ذره این حس را داده بودم بهش که شاکیم ازش به خاطر نبودنش. (اینم البته از دستم دررفته و گر نه فکر کن که من از نبودن کسی شاکی بشم! نه، هر چی نباشن به نفع منه. و با این حساب خوبه که از دستم دررفته و او هم رفته پی کارش!)

الهه :) ۰ نظر

00-07-23

به معاشرت نیازمندم، به ساده ترین و بیخودی ترین نوعش، اینو میدونم، و میدونم حتی این نوع از معاشرت هم هر چقدر مغایر باشه با فلسفه ی ناتمامی که براش بافته ام، بازم قادره حالم را خوب کنه، اینو به تجربه بهش رسیده ام.
ولی یه زمان هایی (در حقیقت اکثر اوقات) نمیتونم بپذیرم که صرف اینکه حالم خوب بشه، کافیه برای اینکه پذیرای معاشرتی باشم، 
همیشه قبل از معاشرت با خودم فکر میکنم چه کاریه، من که نمی تونم بیان شم، نمیتونم خالی شم، من که نمیتونم به سادگی ارتباط بگیرم، من که نمیتونم اونی که هستم را رو کنم، و در مورد چیزی که میخوام حرف بزنم، من که یک شنونده ی منقبضِ در حال انجام وظیفه خواهم بود و هر از چندی چیزی میپرونم مثلا مرتبط با حرف های او، به جهت اینکه بگم من کر نیستم و لال هم نیستم، میتونم بشنوم و میتونم حرف بزنم. بماند که به خودم اجازه نمیدم چیزایی که واقعا میخوام را با سرعتی که میتونم حرف بزنم (خیلی آهسته) بیان کنم.
برای این حس، به سادگی و در کمال بیرحمی شاید (نمیدونم در حق خودم یا دیگران) آدم ها را از زندگیم حذف میکنم، چون احساس نمیکنم باهاشون در رابطه ام، من فقط در حال انجام وظیفه ام، و از انجام وظیفه خسته ام.
اینجا هم خیلی وقته ننوشته ام، حتی اینجا نوشتن هم بهم حس انجام وظیفه میده، اگرچه احمقانه ست. البته الان از نوشتن این حس بدی ندارم، چیزی که میخواسته ام بگم را گفته ام. بماند که فکر میکنم نباید اینقدر همیشه نیمه ی خالی لیوان را ببینم در رابطه با خودم و زندگیم، و بعضا حس میکنم عادت کرده ام به سیاهنمایی و باید دست بردارم ازش، و شاید یکی از دلایلی که اینجا ننوشته ام هم به این خاطره، ولی خب من هنوز عوض نشده ام، هنوز همون الهه ای هستم که که تلاشش اینه یه لیست از کاستی ها را تهیه کنه، و بهشون بپردازه. داشتن اون لیست بهم حس کنترل رو زندگیم را میده، حس اینکه بالاخره هدفم در رابطه با شخصیتم، مشخص و جمع و جور شده ست. اگرچه واقعا نیست و فکر نکنم هیچ زمان بشه، امکان اینکه تمام کاستی ها همین الان توی یک لیست جمع بشه تا بعد بهشون بپردازم، فکر نکنم هیچ زمان باشه.

الهه :) ۰ نظر

00-06-07-2

برای n امین بار به این نتیجه میرسم که دوست داشتنِ خودت به این معنی نیست که به برچسب های خوبی در مورد خودت باور داشته باشی و به خودت بچسبونیشون، به این معناست که به خودت اجازه بدی بیان شه، بی برچسب.

الهه :) ۰ نظر

00-06-07

هنوز و همیشه، وقتایی که به کسی ابراز عشق می کنم، شک دارم که این واقعیته؟ یا صرفا دارم به خودم تحمیلش می کنم و به خوبی نقشمو بازی میکنم؟ یا شایدم از سر مهرطلبی و نیاز، مقصودم دریافت متقابلش هست؟ یا شایدم خودم را موظف میدونم که متقابلا ابراز کنم مبادا طرف ناراحت شه که من احساس متقابلی ندارم؟ یا اصلا گذشته از اینا آیا تمام اینا یک هیجان و احساس گذرا بیشتر نیست؟ اصلا کی آدم حق داره به کسی بگه من تو رو دوست دارم؟

میتونم بفهمم که کی از کسی خوشم میاد، کی از حرف زدن باهاش و وقت گذروندن باهاش حال میکنم، و کی کسی را میخوام و برم می انگیزه، و البته میتونم به انتخاب در مورد یه سری آدم احساس مسئولیت هم بکنم، ولی واقعا ایده ای در مورد دوست داشتن ندارم، دوست داشتن چیه اصلا؟ شاید ترکیبی از تمام اینا، هوم؟

حقیقتش اینه که من مُچ خودم را خیلی وقتا در حال غرق شدن در احساسی و بیان کردنش گرفته ام که میدونم اگه جمله ی اول چیزی که داشته ام برای طرف مینوشته ام یا میگفته ام را عوض میکردم، شاید در احساس کاملا متفاوتی غرق میشدم. تواناییم در فرورفتنِ در نقش و کاراکتری که با یک جمله بهش شکل داده ام، حقیقتا حیرت انگیزه. این خیلی عجیبه که ماها کاملا میتونیم فکر و احساس هامون را انتخاب می کنیم، ای کاش اینطور نبود، اونموقع میشد صرفا با تماشای یک نمود ملموس بیرونی به این نتیجه رسید که پس این واقعیت داره، توهم نیست، نقش بازی کردن نیست. کاش یه معیاری بود به هر حال که من میفهمیدم آیا صادقم یا دارم نقش بازی می کنم.

 

+نمیدونم صحبت از چی بود که پدر گرام یه چیزی با این مضمون گفت که "یه جوری خوشحالن انگار امام داره میاد" بعد من با خنده گفتم مگه اومدن امام هم خوشحالی داره؟ و گفت آره، و بعد منقلبانه گفت، اگه امام زمان باشه. و من ساکت موندم ولی در دل خندیدم و البته تاسف خوردم هم به اینکه میتونم به باور های مقدس کسی بخندم و هم به اینکه باور های مقدس کسی میتونه تا این حد ساده لوحانه و به طرز ابتدایی طوری دروغ باشه. 

تواناییمون در دروغ گفتن به خودمون و قبولوندن دروغ به خودمون حقیقتا شگفت انگیزه :) و خب از این گریزی نیست، ولی ای کاش اولا مسئله مون دروغی باشه که خودمون به خودمون گفته ایم، نه جامعه بهمون، و دوما ای کاش این دروغ ها پروفشنال تر بشند در طی زمان، و سوما ای کاش شک کنیم.

++ این روزها به لطف اسلولی جون می کنم، برای بیان کردن خودم، فکرم و احساس هام به انگلیش، ولی راضیم از این جون کندن :) دارم باور می کنم که زبان انگلیسی هم واقعا یک زبان هست برای ارتباط گرفتن نه یک درس که "باید" بلدش باشم، و خوش به حال اونایی که حسابی بلدش هستند (حتی اگه زبان اصلی طرف هست) و چقدر باکلاسند این ابنا بشر. :))

الهه :) ۰ نظر

00-06-03

من از شخصیت "کوین" توی سریال This is us خیلی خوشم میومد، به این خاطر که فارغ از اینکه حال خودش چطوری بود همیشه میتونست شوخ باشه و بقیه رو سر حال بیاره، و اینکه تلاش می کرد هست باشه در زندگی بقیه، مسئولیت چیزهایی را می پذیرفت، و کارهایی توی زندگی بقیه میکرد (همیشه مثمر ثمر) که ازش خواسته نشده بود، و در عین حال به جای اینکه انتظار داشته باشه اونهایی که بهشون محبت میکنه، درکش کنن، همیشه او کسی بود که تلاش می کرد درک کنه.

یه جمله ای از اروین یالوم تو خاطرم مونده، اولین و آخرین جمله ای که تو یه کلیپ دقیقا از زبون خودش و با صدای خودش شنیدم، که میگفت ببنید کجا میتونید خدمتی بکنید و زندگی را برای بقیه آسون تر کنید، و به محض اینکه کشفش کردید حتما این کارو بکنید. (مضمونش البته این بود، جمله ی دقیق رو خاطرم نیست)، حس میکنم کوین هم همچین شخصیتی داشت، و داشتن این طرز فکر آدم را بزرگ میکنه، دیگه فقط به فکر دغدغه های شخصی مزخرف خودت تو دنیای کوچیک خودت نیستی، یه واسطه ای، برای تجلی خدا روی زمین. یه همچین اخلاقی از نظر من خداگونه ست.

من هم این روزا به لحاظ خنده رو بودن و شوخی کردن (حقیقتا در این زمینه پیشرفت کرده ام و چه بسا بتونم از این به عنوان تنها دستاوردم یاد کنم:)) ) شبیه کوین عمل میکنم، برام اهمیتی نداره که رابطه م با کی قراره چی برام داشته باشه و به چی منجر شه، برام اهمیتی نداره با او چه نسبتی دارم، دوست دارم در رابطه باهام بخنده و جالبه که وقتی اینکارو میکنم، کمتر مشکلی تو زندگی برام جدی و دراماتیکه، و کلا توانایی خوبیه به نظرم اینکه بتونی در هر حالتی بخندی و موجب خنده باشی. و در این مسیر برای کسایی مثل این جناب خارجی به گفته ی خودش، تبدیل به هوای تازه ای میشی برای تنفس و ایشون شروع میکنه به ابراز علاقه. و بعدش منِ دیوونه رو احساسِ مسئولیت دیوانه تر می کنه، و دست و پامو گم می کنم، به خودم شک می کنم که دارم چیکار میکنم، دارم کرم میریزم آیا؟ دارم باعث میشم کسی فکر کنه دوستش دارم و روش حساب می کنم در حالی که اینطور نیست؟ و در انتهاش میام یه پُستی شبیه پُست قبل اینجا مینویسم!

میدونی من برای شوخ بودنم، و برای داشتن این توانایی خودم را دوست دارم واقعا، و زندگیم و احوالم به خاطر همین توانایی و طرز تفکرِ تا حدودی مستقل و قدرتمندم (اینکه هدفم را توی این زندگی رُشد میدونم)، خوبه واقعا. ولی پُست قبلی من تجلی چیه؟ :) تجلی کسی که از خودش و زندگیش بیزاره و با خودش درگیره :)) این خنده داره. پُست را حذف نکردم، و در طی این چند روز برام جالب بود و بهش فکر میکردم که من خودم را کوبیده ام، ولی هیچ ایده ای ندارم که چه خوبی ای در کوبیدن خودم هست؟:)) شاید به خاطر همون شوخ بودن و به خاطر اینکه برام اهمیتی نداره کی در موردم چه فکری میکنه و آیا خوشبخت و خوشحال می دوننم یا نه، اینجوری شکسته نفسی می کنم که از این جهت هم جنبه ی کمدی زندگی را پررنگ کنم و بهش بخندم و بخندیم.

ولی از یه طرف هم با خودم فکر میکنم نکنه همونطور که هلاکویی میگفت که ما ایرونیا اینطور تربیت شدیم که فکر میکنیم هر چقدر بگیم موجودات خیطی هستیم در نتیجه آدم های خوبی هستیم، منم با کوبیدنِ خودم احساس می کنم که چه آدمِ خوبیم!

ولی حالا مقصودم تا به حال هر چیزی که بوده، مهم نیست. مهم اینه آگاهم که گفتگوی درونی مثبت آدم با خودش، نتایج شگفت انگیزی خواهد داشت، و اینجا قراره برای من رشد به ارمغان بیاره، قراره گزارش های خوب را اینجا بنویسم، کشفیاتم را اینجا بنویسم و پیش برم، نه اینکه خودم را بکوبم و درجا بزنم.

الهه :) ۰ نظر

00-05-31

دو ساعت دیگه نامه ای توی slowly به دستم میرسه از کسی (یک آقوی خارجی) که برای 5 ماه ازش فرار کرده بودم و یک اشتباهم باعث شد که دوباره نامه نگاریمون از سر گرفته بشه. تا به حال چیزی جز وصف احساس عاشقانه ش برای من، چیزی بهم نگفته، ولی تنها حسی که من الان دارم اضطراب و شرمه. همش فکر میکنم که ازش خسته ام و نمیخوام باهاش ادامه بدم، البته از او خسته نیستم، از تلاشی که برای ساختن تصویر دلخواهم در ذهنش، کرده ام و نتیجه ای که نگرفته ام، خسته ام. حالم به هم میخوره از یه سری حرف هایی که زده ام. از اینکه فهمیده باشه من اصلا ارتباط برقرار نمیکنم، من فقط نقش بازی می کنم. من هیچ حسی بهش ندارم و شک دارم که تا به حال حسی به کسی داشته باشم، یا خودم را در ارتباطی اونقدر رها کرده باشم که وصل را حس کنم، و به لمس دوباره ی این تجربه احیانا وابسته بشم. شک میکنم به اینکه آیا تا به حال کسی را دوست داشته ام؟ اصلا قادرم کسی را دوست بدارم، وقتی اینقدر فقط نگران تصویریم که تو ذهن آدم ها میسازم؟ فکر نکنم قادر باشم، 

خسته ام از این خستگی، از این اضطراب و شرمِ مدام. از اینکه هیچ جوره وا نمیدم، و تمام حرفای محبت آمیز آدم ها برام در حد یه نسیم خنکه، تو یه روز داغ تابستونی، حالِ خوبی که بهم میده همون اندازه مختصر و گذراست. خورشید در پس زمینه منتظره که سوزوندنمو از سر بگیره.

براش نوشته ام که: "دلم میخواد بشناسمت، دلم میخواد بدونم چی بیشتر و بیشتر به هیجانت میاره و عاشقانه های بیشتر و بیشتری نصیب من میکنه! دلم میخواد که خنده هات و عاشقانه هات رو برنده شم، و از برنده شدنشون لذت ببرم!" آه پسر، احمقانه تر از اینم هست؟ چرا لو میدم که دارم فیلم بازی می کنم؟ چرا اصلا برنامه م فیلم بازی کردنه لعنتی؟ در ارتباط باش، چرا نمیتونی به سادگی در ارتباط باشی آخه؟ به نظر میرسه دوست دارم نقش یک دلقک را داشته باشم نه بیش از اون. مصداق آهنگ Liability لورد هستم.

The truth is I am a toy, that people enjoy

Till all of the tricks don't work anymore

الهه :) ۰ نظر

00-05-22

+جدیدا با چالش مزخرفی گلاویزم. گلوم گرفته ست. وقتی چیزی قورت میدم درد یا سوزش نداره، یه چیزی شبیه بغضه. شروعش کم و بیش از زمانی بود که با شخصیتی در ارتباط بودم که در چشمم بسیار خواستنی بود و همش فکر میکردم اکسی توسین و شوق و هیجانه که راه گلومو گرفته، و اون اوایل اونقدرا حواسم بهش نبود و آزار دهنده نبود برام، و خب البته معنی ای هم که برام داشت شوق بود، کاریش نداشتم، تا باشه از این گرفتگی های نتیجه ی اشتیاق. ولی وقتی الان بعد از یک ماه تموم شدن ارتباط این گرفتگی هنوز هست، کم کم به این نتیجه رسیده ام که شاید از شوق نباشه و از اضطراب باشه (نتیجه ی سرچ هام، و البته چیزیست که خواهرم بهم گفته، که عصبیه)، و کم کم آزار دهنده شده. چیزی که خنده داره اینه که هیچ غلطی نمی تونم براش بکنم، حتی نمیتونم قبول کنم که مضطرب یا عصبیم، فکر میکنم همه چیز تحت کنترلمه، و خب کار خاص دیگه ای در جهت کاهش اضطرابِ نداشته سراغ ندارم، به نظر میرسه بدنم میخواد بهم نشون بده که رئیس کیه. اوکی عزیزم، من تماما تسلیم قدرت توام، چجوری اینو بهت نشون بدم که بکشی بیرون؟

 

++رفیق گرام یک متنی را فرستاده برام و ازش نتیجه ی اشتباهی را گرفته که میخواسته (در حالی که متن واضحا داره چیز دیگه ای میگه)، و بعد وقتی من در کمال فروتنی فقط از چیزی که خودم از اون متن دریافته ام براش گفتم و نگفتم که ریدی و داری اشتباه میکنی، اوشون هم خیلی تلاش کرده روشنفکر بمونه و فرموده: "این هم میشه!" کام آن بچه، فقط همینیه که من میگم، برداشت تو کاملا متناقض است با متن جان من.

کلا اینطور که به نظر میاد دلش میخواد خودش را در تنفر و خشم غرق کنه، و با خودش فکر کنه این نتیجه ی هشیاریست و داره به خدا میرسه. :)

 

+++از صبح n بار در ذهن خودم به خواهرم گفته ام: sorry for being an ass! چون دیشب وقتی داشت درد و دل میکرد (داشت از بچه هاش شکایت میکرد) من نتونستم دهنمو ببندم و نتونستم (به جای همدلی احیانا؟) بهش این حسو ندم که چقدر فکرش احمقانه و اشتباهه که نتیجه ش میشه رفتاری که با بچه هاش داره و چیزی که ازشون انتظار داره. لعنت به من. ابلهی بودم که رفته بود رو منبر و با احمق شمردن اطرافیانش میخواست خودشو ثابت کنه! برای اینم متاسفانه غلطی ازم برنمیاد. :(

 

++++ نامه ای از سال پیش، از خودم دریافت کرده ام، امروز! پسسر! و دارم فکر میکنم چه تفکر خیالبافانه ی غیرواقع گرایانه ی مزخرفی پشت اون نامه بوده، دقیقا با خودم چی فکر میکرده ام؟ عجیب نیست که به هیچ کدوم از چیزایی که تو اون نامه از خودم میخواسته ام و برای خودم تصور کرده بوده ام نرسیده ام (به طرز تراژیکی) :)) ولی فقط برام خنده داره، فقط میتونم دلمو بگیرم و به الهه ی سال پیش و ذهنیتش بخندم.

 

+++++ خسته م میکنن آدم هایی که فقط شکایت میکنن بی اینکه واقعا بدونن چی میخوان یا چجوری مسئله شون حل میشه، یا اصلا حتی به فکر کمک گرفتن هم نیستند، فقط بلدند شکایت کنند.

الهه :) ۰ نظر

00-05-10

تو زندگیم چیزهای زیادی هست که ازشون شرمگینم و میدونم اینکه چیزی ازشون رو نشه، یکی از فرآیندهاییست که بک گراند و در ناخودآگاهم در جریانه و مطمئنا انرژی زیادی هم میبره (واقعا لازمه یه کاری براش بکنم، چرا اینقدر من شرمگینم از همه چیز؟) یکی از اون هاییش که کمتر ازش شرمگینم و الان محض خنده میخوام رو ش کنم، اینه که یکی بدونه از این کتاب های انگیزشی(الهام بخش) عامه پسندِ احیانا زرد میخونم، مثلا کتاب "بنویس تا اتفاق بیفتد" هنریت آنه کلاوسر. (فکر کن اگه خود هنریت بدونه که یه نفر اینور دنیا در کمال گستاخی شرمگینه از اینکه بفهمن خواننده ی کتابش هست چه حالی بشه :) )

ولی اگه تا الانی که نصفش را خونده ام، یک چیز از این کتاب یاد گرفته باشم و در خاطرم مونده باشه و از این به بعد هم بمونه (البته از قبل هم بهش باور داشته ام و میشه گفت با خوندن این کتاب فقط موقعیت های بیشتری را کشف کردم که نوشتن میتونه به عنوان یک امکان مطرح بشه و کمک کننده باشه) اینه که بنویسم، هر چی میشه بنویسم، در هر حالی (وقتی ناراحتم، شرمگینم، احساس گناه می کنم، می ترسم، نگرانم و ...) بنویسم، فقط بنویسم و بدونم که نوشتن در هر حالی بهترین نسخه ست، بهترین رفیق و بزرگترین قدرت هر کسی ست.

الانم اومدم که همین کارو بکنم،

آخر هفته را پیش ننه بابا گذروندم و به عنوان یک فرزند در ریدن سنگ تموم گذاشتم، افتضاح بودم به معنای واقعی کلمه، اگه قدیم تر ها بود و هنوز آگاه نبودم به اینکه سرزنش کردنِ خودم قرار نیست آدم بهتری ازم بسازه مطمئنا حسابی این کارو میکردم، بماند که همین الانش هم کم و بیش اینکارو کرده ام، ولی خب الان میدونم که داشتن حس گناه و ناراحت بودنم و سرزنش کردن خودم ازم فرزند بهتری نمیسازه، و افتضاح بودنم در گذشته را هم درست نمی کنه، پس فقط میخوام بنویسم و بدونم که دوست دارم و انتخاب می کنم که حتی الامکان فرزند خوبی باشم (فارغ از اینکه وظیفه م چیه و باید چطور باشم و آیا منصفانه ست یا نه؟!)، و دیگه برام اهمیتی نداره که آیا اونها ننه بابای خوبی هستند یا نه.

چون دیگه با گوشت و پوست به این نتیجه رسیده ام از اونها نمیتونم انتظاری داشته باشم، اونها طفلی تر از من هستند، هزار تا امکان برای من هست که میتونم حالم را باهاشون خوب کنم و برای اونها نیست، اونها هر کاری می کنند از سر ناآگاهیه، من نباید تلافی کنم، نباید بیشعور باشم، به عنوان یک ننه بابا که به احتمال زیاد با وجود تمام تلاششون برای خوب بودن، آسیب های روانی زیادی را در وجودم باعثش بوده اند، من می بخشمشون، و ازشون دیگه انتظاری ندارم.

و چالشم اینه که به جای واکنش دادن به حرف ها و رفتارهاشون، پاسخ بدم. و "پاسخ" خیلی وقت ها میتونه این باشه که واکنشی نشون ندم.

الهه :) ۰ نظر

در جستجوی زمان از دست رفته

"دیر زمانی است که از آن دیوار ستبر پلکان، که بالا آمدن روشنایی شمعش را روی آن می دیدم، اثری نیست. در درون من هم بسیاری چیزها که برای همیشه ماندنی شان می پنداشتم نابود شده اند، و چیزهایی تازه سر برکشیده اند و از آن ها رنج ها و شادی های تازه ای زاده می شود که در آن زمان گمان نمی کردم، همچنان که درک رنج ها و شادی های گذشته اکنون برایم دشوار شده است. همچنین، زمان درازی است که دیگر پدرم نمی تواند به مادرم بگوید: "برو پیش بچه." دوباره دیدن چنین ساعت هایی دیگر هرگز برایم ممکن نخواهد شد. اما کوتاه زمانی ست که دوباره، اگر خوب گوش فرا دهم، می توانم هق هق گریه ای را بشنوم که توانستم پیش پدرم مهار کنم و تنها زمانی سد شکست که با مادرم تنها ماندم. حقیقت این است که این گریه هیچ گاه فرو ننشسته بود، و تنها از آن رو که اکنون زندگی در پیرامونم هر چه بیشتر فرو می میرد می توانم دوباره آن را بشنوم، به همان گونه که آوای ناقوس های صومعه روزها چنان در پسِ صداهای شهر پنهان می ماند که می پنداریم از جنبش ایستاده اند اما در سکوت شامگاه دوباره به صدا در می آیند."

 

"مادرم آن شب را در اتاق من ماند، و شاید برای آن که ساعت هایی را که با آنچه سزاوارش بودم آن همه تفاوت داشت هیچ اثری از پشیمانی خراب نکند، در جواب فرانسواز که وضع را غیرعادی می یافت و می دید مادرم کنار من نشسته و دستم را گرفته است، و بی سرزنشی می گذارد که گریه کنم، که پرسید: " خانم، چه شده که آقا اینطور گریه می کند؟" گفت: "خودش هم نمی داند، فرانسواز، عصبی است، زود تخت بزرگ را برای من آماده کنید و بروید بخوابید." بدین گونه، برای نخستین بار، غصه ی مرا نه یک خطای درخور تنبیه بلکه ناهنجاری نابعمدی می دانستند که دیگر به عنوان حالتی عصبی که خودم مسئولش نبودم به رسمیت شناخته می شد، آسوده بودم که این که دیگر نمی بایست ملاحظه را هم با تلخی اشک هایم بیامیزم: می توانستم بی حس گناه گریه کنم."

 

"باید شادمان می بودم، اما نبودم. به نظرم می رسید آنچه می گذشت نشانه ی نخستین سازش مادرم در برابر من، و نخستین عقب نشینی او در راه آرمانی بود که برای من در سر می پروراند، و برایش بسیار دردناک بود، چنین می نمود که با همه ی همتی که داشت، برای نخستین بار به شکست گردن می نهاد. به نظرم میرسید اگر به پیروزی ای رسیده بودم، علیه او بود، که من به همان گونه توانسته بودم بر اراده و عقل او چیره شوم که بیماری، دق یا پیری می توانستند، و آن شب آغازگر دورانی تازه بود و چون تاریخی شوم به یاد می ماند."

 

"البته، چهره ی زیبایش در آن شب هم که آن چنان مهربانانه دستهایم را گرفته بود و می کوشید از گریه بازم بدارد هنوز درخشش جوانی را داشت، اما این درست همانی بود که می خواستم نباشد، برایم خشمش کم تر غم انگیز بود تا آن مهربانی تازه که در کودکیم ندیده بودم، به نظرم می رسید آن شب، با دستی نهانی و بی حرمت، نخستین چین سالخوردگی را بر جان او خلانده و کاری کرده بودم که اولین موی سفیدش پیدا شود. این فکر گریه ام را دو چندان کرد و آنگاه بود که دیدم مادرم، که در رفتار با من هرگز دچار نرمش نمی شد، یکباره در برابر غصه ی من وا داده است و می کوشد گریه ی خودش را مهار کند."

 

+چند پاراگراف از فصل اول کتاب اول رمان عزیز و باشکوه "در جستجوی زمان از دست رفته"ی مارسل پروست گرانقدر.

++ کسی که بتونه اینطور به سادگی و زیبایی به تماشای احساسات و افکارش بنشینه، و بی قضاوت و جهت گیری و دخالت احساسات بیانشون کنه، زمان را واقعا از دست نمیده.

الهه :) ۰ نظر
اینجا من با نوشتن، فکر میکنم، و امیدوارم که این نوشتن ها و فکر کردن ها، از وضعیت و موقعیت فعلی م عبورم بده و در مسیر زندگی پیشم ببره.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان