98-11-22

خب، دو روزه که تو سوئیت 30 متریم رسما حبسم و حتی تا توی حیاط هم نرفتم! میخواستم امروز عصر کلا برم بیرون ولی چون ممکن بود با صاحبخونه برخورد داشته باشم نرفتم. چرا؟ چون دیوانه ام، یه موجود همیشه معذب با احساس گناهی همیشگی، که هیچ زمان نخواسته پاشو قدمی از حریم خودش بیرون بذاره حتی اگه بقیه میخواستن که این کارو بکنه، هیچ زمان احساس تعلق خاطر به هیچ جمعی نداشته و هیچ زمان فکر نکرده حضورش خواسته ست. آره حقیقتش من همش با خودم فکر میکنم اینقدر که من معذبم خب باعث میشم بقیه هم معذب باشن و در نتیجه بهتر است که معذبشون نکنم.

اینجور وقتا خیلی دلم میخواست مثل اون آدمایی باشم که در هر حالتی خودشون را موجه و لایق میدونن، فقط به خودشون فکر میکنن، و همش از عالم و آدم طبق قراردادهایی نانوشته طلبکارن. اینجور آدما تعلق خاطر را برای خودشون خلق میکنن حتی اگه وجود نداشته باشه.

 

+عصر در جستجوی احساس وصل رفتم تو یه چت روم زاقارت و چند نفر را به جرم اینکه خواسته ای مشابه من ندارن، شستم پهن کردم و اومدم بیرون.

همش فکر میکنم من نمیتونم عشقی احساس کنم، نمیتونم یه رابطه ی موفق داشته باشم چرا که ننه بابام در رابطه شون موفق نبوده اند، علاوه بر اون به دریافت محبت و عشق عادت ندارم، از جانب پدر که محبتی نبوده هیچ زمان، و از جانب مادر هم بسیاااار مشروط بوده اگر بوده، که من خیلی حسش نکرده ام حقیقتا، تنها حسی که داشته ام اینه که به خاطر من مسئولیت هایی فراوانی متحمل شده و به خاطر خستگی اون مسئولیت ها همیشه من باید جواب پس میدادم و من بودم دلیل تمام ناخوشیش.

دلم میخواست یک بار دلیل خوشی کسی باشم، اونی باشم که دل کسی برام تنگ میشه. شاید دیگه اینقدر معذب نمی بودم.

الهه :) ۰ نظر

98-11-21

خب الان سه روزه که تو خونه ی خودم هستم، البته فکر نمیکنم بتونم با اطمینان 100درصد بگم خونه ی خودم، چرا که صاحبخونه ای دارم بس مهربون و معاشرتی، و اون روز بهم میگفت که هی همش تنها نشین، تو هم مثل الهه ی خودمون، پاشو بیا با هم باشیم و این حرفا! کاسه ای که توش برام آش رشته ی خوشمزه ش را اورده بود، از شنبه عصر رو کابینته، و من هر لحظه استرس اینو دارم که بخواد ظرفش را پس بگیره، چون هنوز هیچی ندارم که بذارم توش، و ادب و این رسم و رسومات مسخره حکم میکنن که این کار رو انجام بدم، البته استرس اینکه یه چیز دیگه برام بیارن هم دارم. علاوه بر این واحد های این خونه آنچنان از هم مستقل نیستن، و من هر روز صبح تا ظهر شنونده ی گفتگو ها و گل کاشتن و رادیو گوش دادن پیرمرد پیرزن صاحبخونه هستم. و همش دل دل میکنم که پاشم مثل یه دختر خوب صبح بخیر بگم و عرض ادب بکنم، ولی آخرش انجام نمیدم.

اون روز اولی که برای قولنامه اومدم، بهم گفتن که قبلا یک خانوم دکتر فوق تخصص تو این سوئیتی که فعلا من ساکنم سکونت داشته اند، و از این گفتند که چقدر به این خانوم دکتر علاقمند بوده اند و چقدر این خانوم دکتر با این جماعت معاشرت داشته، و هر چی کم داشته از این پیرزن میگرفته و حتی زمان هایی که تنها بوده میرفته کنار الهه شون و اینا.

تمام اینا رو هم، باعث شده من حس اینو نداشته باشم که اینجا مستقلم، و خودم هستم و خودم. البته خب بی انصافی نکنم، بسیار فاصله داره با اون چیزی که کنار ننه بابا در حال تجربه ش بودم، ولی بازم انگار من اومدم و عضو یه خونواده ی دیگه شده ام. حقیقتا این چیزی نبود که میخواستم، میخواستم تنهای تنهای تنها باشم، بی هیچ احساس مسئولیت ناخواسته ای در قبال کسی. میگم الان همش استرس مورد لطف و محبت ناخواسته واقع شدنی که باید جبرانش کرد را دارم. یا حتی استرس مسخره ی اینکه آیا منو هم به اندازه ی خانم دکتر دوست خواهند داشت؟ چطور در موردم قضاوت میکنن؟ دختره ی تنهای عجیب غریب؟

ولی بک گراند اینو میدونم که تقصیر اینا یا هر کسی که منو مورد لطف قرار میده نیست، من باید یه فکری برای این احساس مسئولیت زیادی احمقانه م که باعث میشه مردم گریز باشم (اضطراب اجتماعی داشته باشم) بکنم. تمام مهربونی های این جماعت و هر کسی که تا به حال میشناختمش، باید لذت بخش میبود برام، باید احساس مورد عشق بودن بهم میداد، یا حتی تعامل با این جماعت میتونست یه جستجو باشه، هیجان انگیز باشه، بهرحال ارتباطات جدیده دیگه! ولی تمام حسی که دارم اینه که دارم ناخواسته مسئولیت قبول می کنم، انگار دارن بهم افسار میزنن.

 

+چند روز انتهایی که تو خونه بودم، مامانم با طرز تفکر عهد بوقش اونقدر آزارم داد، که شنبه صبح دیگه حتی باهاش خداحافظی هم نکردم، اگرچه اوشون بدرقه م کرد و پشت سرم آب ریخت و از اینجور حرکات، ولی من قهر بودم، هنوزم هستم، و واقعا به اختیارم نیست، نمیتونم مورد اونهمه بی اعتمادی و تحقیر باشم و صرفا تلاش کنم مامانم را درک کنم، خسته ام ازش، میدونم که بودنشون کوتاهه و باید قدر بودنشون را بدونم، شایدم نمیدونم. خلاصه که چند دقیقه پیش اوشون هم زنگ زد، گفت حوصله ت سر نمیره از تنهایی، گفتم نه. گفت خوش میگذره، گفتم آره. و حس کردم احوالش شبیه شریک عاطفی ایست که هنوز ازم عبور نکرده و هنوز دلش نمیخواد بی او خوش باشم. و من اینجوری فقط ناراحتش کردم، ولی نمیدونم، بیشتر از این ازم برنمیاد شاید.

 

++ حسادت میکنم به جماعتی که سنشون از من خیلی کمتره ولی تو هر زمینه ای از من جلوترن، حالم بد میشه واقعا. من داشتم چه غلطی میکردم توی زندگیم؟ الان دارم چه غلطی می کنم؟ هیچ! 

گفتم شاید با ثبت کردنش از این حال بد بگذرم.

الهه :) ۰ نظر

98-11-18

دیشب بازم با معشوق قدیمی کات کردم، دلیلشو هنوز نمیتونم برای خودم هم توضیح بدم، هیچ زمان تکلیفم باهاش مشخص نشد، من آره دوستش داشتم ولی از احساس اوشون هیچ زمان خبردار نشدم، بعضا حس کردم دوستم داره و بعضا حس کردم نه. هر بار که برگشت و اینطور وانمود کرد که دفعه ی پیش من بودم که هر چی از دهنم دراومده گفته بودم و رفته بودم، و او نبوده که کات کرده، حس کردم که دوستم داره، و وقتی اومد و یعنی بود ولی در حقیقت نبود، حس کردم براش هیچی نیستم، حالا آیا دوست داشتنِ من کافی نبود؟ حتما باید او هم احساس متقابلی میداشت و مطمئنم میکرد ازش؟ آیا اصلا اینکه انتظار حس متقابل داشته باشم نتیجه نمیده که دوست داشتنم واقعی نبوده؟ نمیدونم. دیشب من باز بد شدم، نشد که هیچ زمان در ارتباط با این بشر این وسط مسطا باشم، یا دلم براش پر زده، یا دلم خواسته با خاک یکسانش کنم، و دیشب هم اینکارو کردم، و امروز کلی به خاطرش گریه کردم، و دعا کردم که اقلا او مطمئن باشه که تمام حرفایی که در موردش بهش زدم را باور ندارم و همچنان در نظرم با احساس ترین و صادق ترین و دلخواه ترینه، و همچنان تنها کسیست که دوستش داشته ام و دوست داشتنشو باور کرده ام حتی بی ابرازش (شایدم فقط توهم زدم). کاش بدونه که دیشب فقط بچه و احمق بودم، و فکر میکردم زدن اون حرف ها مرهمی بر دردم خواهد بود.

وقتی که همچین رفتارهایی از خودم می بینم فکر میکنم شبیه همون هایی هستم که زیر پیج ها یا تو کانال های ملت، فحاشی می کنن، یه بیشعور تمام عیار. (احتمالا اونها هم زمانی فحاشی میکنن که طرف مطابق انتظاراتشون رفتار نمی کنه) با این اوصاف چطور میتونم از کسی انتظار داشته باشم که دوستم داشته باشه.

به تمام اونایی که یه رابطه ی موفق دارن، حسادت می کنم، به تمام اونایی که همدلی و شفقت عناصر جدایی ناپذیر زندگیشون بوده، اونایی که یکی بوده که از حضورشون محظوظ بوده باشه (کاملا خودخواهانه، نه از روی احساس مسئولیت یا وظیفه)

حس میکنم هنوزم خیلی بچه ام، و گر نه در این سن، کی هنوز درگیر قهر و آشتی و بازیای بچگونه ی تو ارتباط هاست که من هستم؟ البته منم در حالت کلی نیستم، در تمام ارتباط هام (جز همین یکی) عقل و منطق سروری کرده.

الهه :) ۰ نظر

98-11-17

همش دارم خودمو سرزنش میکنم که چرا از چهارشنبه یا همون شنبه نرفتم خونه ی خودم و موندم تا مثلا امروز پذیرای یه خواستگار پکیده ی دیگه باشم(و شنبه ی آینده برم)، خواستگاری که اصلا قرار بود بهش بگیم نیاد، نمیدونم با چه منطقی موندم، احتمالا همین تنبلی مسخره دلیلش بوده، در طی این چند روز هیچ حرکت مفیدی ازم سر نزده و حالم از خودم بهم میخوره. خسته ام از بس ننه م را مطمئن کردم که بخدا اگه این خواستگاره رو رد کنیم چیز زیادی از دست ندادیم، و احمقانه ست اگه به دلیل نگرانی از آینده ای که ممکنه از این خواستگارهای ؟؟؟ خالی باشه، دستی دستی خودمو بدبخت کنم.

از دیشب هم گیر داده که تو یه چیزیت هست، نکنه فلانی (همونی که کمک در مورد بورس میخواست و من برای دقایقی روش کراش داشتم) چیزی بهت گفته، بگو چته، مبادا اجازه بدی باهات راحت بگیره، نباید اصلا حرفی میزدی باهاش، نباید هیچ مشخصاتی از خودت بهش میدادی، چرا اینقدر نادونی تو دختر؟ چرا سنِ ت را بهش گفتی؟ باید ازش میپرسیدی که واسه چی میخواد سنتو بدونه؟ باید بهش میگفتی اگه مقصودی داره ننه ش را بفرسته بیاد خواستگاری، یعنی چی دختر مردم را میذاره سرِ کار!

و من نمیدونم بخندم یا گریه کنم، اولا که من این بشر را اصلا حساب نمی کنم و دلم نمیخواد ارتباطم باهاش به سرانجامی برسه که ناراحت بشم از اینکه چرا سرآنجام نداره، و دوما گیریم که همینطور باشه و من کشته مرده ی این بشر باشم و الان فهمیده باشم سرِ کارم گذاشته، آیا در این مورد من باید کسی را آروم کنم، یا کسی قراره منو آروم کنه؟ مگه الان من در معرض آسیب نیستم؟ مگه نباید به من برخورده باشه؟ هوم؟ من بالاخره نفهمیدم این زندگی منه یا مامانم؟ ای کاش فقط از این به بعد زبونم لال شه و از هیچ کدوم از چالش های توی زندگیم حرفی بهش نزنم که حالا بخواد هی در موردش فکر کنه و بارها نگرانی های احمقانه ی بچگونه ش، را بهم بگه و من بارها حرفامو برای آروم شدنش را تکرار کنم، خسته ام ازش، که همیشه از کاه کوه ساخته و مدام رو اعصاب من رژه رفته، هیچ زمان برام بزرگتری نکرده، همیشه به تنش هام افزوده.

خواهرزاده ها هم تشریفشون را اورده اند و مدام ازم میپرسن خاله امروز حوصله داری یا امروزم بی حوصله ای! اگه حوصله داشته باشم باید باهاشون بازی کنم، و اگه حوصله نداشته باشم هم من همونیم که هیچ زمان حوصله نداره و شرمم باد. حقیقتا خسته ام از بس مسئولیت کوچیک و بزرگ را بر عهده گرفته ام، دلم فقط میخواد برم، اینجا هم هر کسی هر کاری میخواد بکنه، i dont care anymore، فقط برم.

 

معشوق گرام هم sms لبریز از عشق ما را دیشب جوری جواب داد که انگار ابراز عشق من فقط معذب و ناراحتش کرده، منم عصبانی شدم و بهش گفتم "تو یه احمق بی جنبه ای که من اشتباه می کنم باهاش حرف میزنم" و یه فاک فینگر هم در ادامه! در جواب خندید و هیچ نگفت و معلوم نیست تا کی هیچ نگه، تا کی برای من وقت نداشته باشه، لعنت بهش. دلم میخواد بزنم آش و لاشش کنم فقط، نمیذاره از ارتباط باهاش سیر بشم و برم پی کارم، همش وقت نداره، همش نیست، همش هیچی نمیگه و هر روز تو ذهن من بیشتر به خدا بدل میشه. آره من یه احمقم! :)

الهه :) ۰ نظر

98-11-15

+جناب متشخص مودب از چشمم افتاد، چرا که قصدش مهاجرته و به گفته ی خودش به جز مهاجرت و پول دراوردن به اون قصد به هیچی فکر نمی کنه و نه کتابی میخونه و نه فیلمی می بینه و نه در مورد هیچی جز کمک گرفتن برای بورس و بعضا شیطنت میخواد حرف بزنه، برای شیطنت هم من پر و بالش را چیدم و حریمم را مشخص کردم، و خلاصه الان مکالماتمون اینطوریه که میگه سلام، خوبی، و در مورد فلان چیز توی بورس کمک میخواد، اون اوایل جواب احوالپرسی را هم میدادم و احوال اوشون را هم میپرسیدم ولی الان دیگه جواب احوالپرسی هم نمیدم و خیلی بی حوصله و بی اعصاب میرم سراغ جواب سوالی که پرسیده، و امروزم داشتم فکر میکردم دقیقا من در ازای چه پاداشی دارم به این بشر کمک میکنم و پاداش مذکور را کشفش نکردم و دیگه حس میکنم انگیزه ای برای ادامه ی ارتباط ندارم.

 

++دیشب فهمیدم که یکی از خواستگارها که به بهونه ی فرصت مطالعاتی به سوئد با ما کات کرد، ماه بعدش دختر خاله ش را عقد کرده، و در نتیجه اون بهونه صرفا برای پیچوندن من بوده! تا چند لحظه از عصبانیت داشتم میلرزیدم. به رفیقم پیام دادم و به اصطلاح مشارکت کردم بلکه لرزیدنم متوقف بشه و البته بالاخره شد، ولی به خاطر حرف زدن با رفیق گرام نبود چرا که ایشون فقط پیام ها را سین کردن و هیچ جوابی تا بدین لحظه بهم نداده اند، و باعث شد دوباره به این نتیجه برسم که چقدر تنهام.

ولی جدی، خنده دار تر از اینم هست که کسی از منی که خودم از همه فراریم و خلوتم را به بودن با هر کسی ترجیح میدم، فرار کنه؟ بعد تازه دروغ هم بگه به خاطرش! :)) واقعا احمقانه و بزدلانه و مسخره ست، لابد با خودش فکر کرده اگه دلیلی بیاره برای اینکه ما بهم نمیخوریم، من در صدد رفع مشکل، و همچنان آویزون موندن بهش خواهم اومد. حالا جالبش اینجاست که ما کلا یه بار تلفنی با هم حرف زدیم و یه بار دیگه تو واتساپ، چطور میشد از این دو تا مکالمه فهمید که ما بهم نمیخوریم، چرا البته، شاید دلیل منطقی پیدا نمیشد، ولی دلیل احساسی میتونست باشه. ولی بازم اینم از شدت بزدلانگی حرکتش کم نمی کنه.

 

+++ دیشب معشوق قدیمی هم پیام داد، چند دقیقه ای هم بعد از دیدن پیام اوشون لرزیدم :)) آه پسر، من یه ریقوی تمام عیارم. پیامش مثل همیشه گستاخانه بود، بی هیچ تلاشی برای توجیه دوباره پیام دادنش، از کاسبی!م پرسیده! اولش با خودم فکر کردم سین میکنم و جواب نمیدم، و همینکارو هم کردم، ولی تا امروز ظهر بیشتر به این تصمیم پایبند نموندم، نه که بگی احساساتم فوران کردن و فلان، نوچ منطقم دستور داد جوابشو بدم. و دلم میخواد اگه مکالمه مون ادامه دار شد، کاملا بهش بچشونم و بفهمونم که هیچ انگیزه ای برای ارتباط با این بشر هم و البته هیچ احساسی بهش  در وجودم باقی نمونده، و دلم میخواد حس کنم که مثل سگ پشیمون و حسرت منده. :)

 

++++ پسِ ذهن من همیشه این هست که بدا به حال اون کسی که رفاقت با همچون منی را از دست داد، و واقعا بهش باور دارم، چون من یه دهنده ی تمام عیارم بی هیچ انتظاری. ولی الان یه عکس نوشته ای دیدم، یه سوال بود که : "از خودت خوشت میاد اگه یه روز خودت را ملاقات کنی؟" و وقتی خوب بهش فکر کردم دیدم که نه، من درسته بسیار صادق و مسئولیت پذیر و حتی مهربونم، درسته در تمام ارتباط هام فقط دهنده بوده ام، ولی خب فان نیستم، سخت گیرم، عقل و منطقم حرف اول و آخر را میزنه نه احساساتم، و در عین تمام اینا، فکر نمی کنم اصلا کانکشنی بین من و خودم به وجود بیاد. من یه گاز نجیبم، با هیچی واکنش نمیدم.

 

+++++در نتیجه ی تمام اینا احوال الانم ریده ست، ولی نمیتونم کتمان کنم که یه کورسوی خوشحالی ای هم در اون انتهاها چشمک میزنه و اون اینه که فاینلی خونه دار شدم، دلخواه ترین خونه ی ممکن را اجاره کردم و از هفته ی پیش تا یک سال و نیم دیگه مال منه، و من مستقل مستقلم، و میتونم خوشحال باشم که در سن گنده ی 30 سالگی دیگه در خونه ی ننه و بابا نخواهم بود. :)

 

++++++بعضا، فکر میکنم هیچ گونه عشقی هیچ زمان در زندگیم جریان نداشته، نه فقط از جانب شریک عاطفی که مثلا از جانب ننه بابا هم. نه اینکه بخوام به نشونه ی اون عشق کاری برام انجام بدن، نه فقط دلم میخواست ببینم حظ میکنن از بودنم، کیف می کنن وقتی بهم نگاه می کنن، دلشون تنگ میشه برام وقتی نیستم، وقتی نباشم غمگین میشن، وقتی هستم لوسم می کنن. نوچ، همچین حسی هیچ زمان نبوده، چقدر زندگیم خالی و خاکستری بوده با این حساب، و چقدر تا همیشه دلِ من گریه می خواد.

دارم فکر میکنم، چه بسا آدما هم از من همینو میخوان، میخوان که بدونن دوست داشتنی اند، نه اینکه کاری براشون انجام بدم. ولی من از حضور هیچ کسی هیچ زمان کیفور نبوده ام و نیستم.

الهه :) ۰ نظر

98-11-4-2

خب مثل اینکه خداحافظی مذکور نه برای تا انتهای مسافرت بوده و نه برای همیشه، چون دقایقی پیش باز بهم پیام داد و مکالمه ای داشتیم، خواست شیطنت بکنه و اجازه ندادم، به جاش وارد بحثای دیگه شدم ببینم کجای کاره و فهمیدم خیلی عقبه، بعد هم به طرز ماهرانه ای ازش کشیدم که مقصودش آیا یک رابطه ی درست و حسابیست یا نه و فهمیدم که نه، و در انتها، هم زمان که داشتم بهش میگفتم که «من در پی نصیحت و سرزنش نیستم و میتونی در هر موردی باهام بحرفی بی ترس از اینکه دردی بر درد باشم»، کل کراشی که روش داشتم از وجودم پر کشید، و خواه ناخواه به لیست سیاه توی ذهنم اضافه شد. واقعا فکر کرده در ارتباطی میمونم که فقط ازم استفاده خواهد شد بی اینکه استفاده ای برام داشته باشه طرف؟ آخه به چه انگیزه ای؟

الهه :) ۰ نظر

98-11-4

صاحب صدای پخته ای که تو پُست قبل ازش حرف زدم، به قول خودش امروز راهی یک سفر کاری خطری شد، سفری که ممکنه بازگشتی ازش نباشه، پریشب ازش گفته بود ولی نمیدونستم امروز میره، و نگفت کجا هم. ازم تشکر کرد بابت مهربونیام و حال خوبی که در ارتباط باهام داشته، ابراز خوشحالی کرد که با هم آشتی کردیم (ما یه تاریخچه ی کوتاهی با هم داشتیم چند ماه پیش و وحشی شدن من و حرفِ برخورنده م باعث شده بود به حالت قهر خداحافظی کنیم) و در انتها گفت: "خداحافظ". حالا من نمیدونم این خداحافظی به این معنیه که کلا خداحافظ، یا اینکه تا زمانی که برگرده خداحافظ، تو دل بهش گفتم شات آپ بچه، جاست دو می :)) ولیکن با خونسردی تمام براش نوشتم که به سلامتی بری و برگردی. خداحافظ.

و علی الحساب هورمون های لعنتی دمار از روزگارم دراورده اند، و دارن به این فکر باطل تو سرم جون میدن که من عاشق این بچه ام، میخوام مِلک من باشه :)) یه چیزی تو گلوم گیره و نمیدونم دلم میخواد ازش خلاص بشم یا نه. :)

 

+ "هر آشنایی تازه، اندوهی تازه ست

مگذارید که نامتان را بدانند و به نام بخوانندتان

هر سلام آغاز دردناک یک خداحافظی است..."

از نادر ابراهیمی عزیز

 

البته احوال من در این حد رومانتیک نیست، ولی خب دیشب موقعی که همینطور اسممو صدا میزد، این برام تداعی شد.

 

همون جملات به بیانی غیررومانتیک تر، همچنان از نادر ابراهیمی:

هر سلام تازه اندوهی تازه ست، آن کس که غریب نیست شاید که دوست نباشد، نگذارید که نامتان را بدانند و شما را به نام بخوانند، آنها شما را به ما و ما را به تو و تو را به هیچ بدل می کنند. آنها پیام آورندگان اندوهند.

الهه :) ۰ نظر

98-10-28

بعله، فاینلی امروز رفتم آزمون (رانندگی) سطح شهر را دادم و قبول شدم (در بار دوم). این موفقیتِ اگرچه بی اهمیت بسیار بهم چسبید، موقع امتحان خیلی آروم بودم، چون قبلش سنگامو با خودم وا کنده بودم که اگرچه ترسی هست از قبول نشدن و دردسراش، ولی ترس به من کمکی نخواهد کرد پس بی خیالش، چیزی که از نظرم مفید بود این بود که قبل از امتحان همش تصور کنم که رفتم خونه و به مامانم میگم که قبول شدم. :)

به یک نکته ای هم، بیش از پیش باور پیدا کردم، اینکه تا وقتی که به موفقیتی(در حالت کلی ش) باور نداشته باشم، تا وقتی که اون موفقیت (یا دستاورد یا هر چیزی) را طلب خودم نبینم، بهش نخواهم رسید، پس بهتره تا زمانی که نتونستم باور پیدا کنم الکی خودم را خسته نکنم، به کی دارم دروغ میگم؟

 

+تا پنج شنبه پیش خودم فکر میکردم که ملت (مثلا زن کاکوی گرام) به قهر یا سرسنگین بودن من اهمیت نمیدن، چون منو عددی نمی بینن یا شاید قهر و آشتی من خیلی از هم تمیز پذیر نیست چرا که من آدم خوش مشرب و حرافی نیستم، ولی پنج شنبه فهمیدم که اینطور نیست، و وقتی تصمیم گرفتم بیخیال اتفاقی که افتاده با زن کاکوی گرام حرف بزنم، حس کردم واقعا نیاز داشته به حرف زدن من، و خوشحال شد و حتی از پیشرفت هاش در ارتباط با کاکوی گرام گفت (چون دو سه هفته پیش در این مورد حرف زده بودیم)، و من کلی به خودم فحش دادم که چرا بعضا اینقدر بیرحم میشم، چرا نمیفهمم آدما هر جوری هم که خودشون را نشون بدن، باز هم ماهیت اصلیشون کودکیست که نیاز به نوازش داره.

الهه :) ۰ نظر

98-10-23

موقع خداحافظی بغلم کرد و گفت تو خیلی دختر خوب و با درک و شعوری هستی، خیلی می فهمی. و من به نشونه ی تشکر لبخند زدم، ولی تو ذهنم پوزخند زدم که در هر صورت من خودم را عمیق و فهیم میدونم، چه تو به این اقرار کنی چه نکنی، چه این حسو داشته باشی چه نداشته باشی (بماند که میدونم هنوز خیلی سوال ها هست که باید در موردشون فکر کنم و به خودم جوابشون را بگم). ایشون یک هم خونه ی بالقوه بودن که بالاخره با هم فهمیدیم هنوز تکلیفش با خودش مشخص نیست و برنامه ای برای خونه گرفتن نداره.

بعد تو راه برگشت داشتم به این فکر می کردم که من دختر خوبیم، آره این چیزیه که همه بهش اقرار می کنن، ولی فکر نکنم با وجود این اقرار کسی دوستم داشته باشه (غیر از خونواده و عده ی معدودی که دوست صمیمیم هستند که همونا را هم بعضا حس می کنم فقط دارن ازم استفاده می کنن)، مفهوم مهرطلبی برام تداعی شد و از خودم پرسیدم آیا مهرطلبم؟ شرط لازم مهرطلبی را دارم، ولی شرط کافیش را نه، آره من سعی می کنم خوب باشم، ولی نیازی ندارم به اینکه در مقابل این خوب بودن جایزه ای بهم بدن، یا حتی دوستم بدارن، چون اولا به این نتیجه رسیده ام که مسئولیت هر آدمی توی این دنیا اینه که خوب باشه، و احتمالا مسیر رُشد کردن از خوب بودن می گذره، و رُشد کردن، ارزشمندترین ارزش زندگیِ منه. و دوما و مهمتر از اون، منم کسی را دوست ندارم.

بعد به اون کسی فکر کردم که یک عمر خواستم به خودم و به او بقبولونم که دوستش دارم و حتی عاشقشم! از خودم پرسیدم، او هم منو دوست نداشت، نه؟ به احتمال زیاد نه! و باز مرور کردم که اگه بازم برگرده واکنشم در مقابلش چیه؟ و بازم جوابم این بود که فقط ساکت میمونم و نگاه می کنم، نه، شاید حتی جوابش را هم بدم، شاید باز هم بهش فرصت بدم که رابطه ای بسازیم، آره برام اهمیتی نداره میتونم بی نهایت بار بهش فرصت بدم تا زمانی که بالاخره خودش از رو بره و ناامید بشه، من از رو نخواهم رفت، چونکه دیگه او و رابطه با او برام موضوعیتی نداره، او میتونه یک اهرم برای رشدِ من باشه، فقط همین.

ولی میدونی دلم برای تمام طنازی های اونموقع هام، تمام شوخی ها و حرکاتم در جهت دل بردن، تنگ میشه، تمام تلاشم برای اینکه به خودم و او بقبولونم که تعلق خاطری در بین هست، من به او متعلقم و او به من. ولی اینطور نیست، من هیچ زمان به کسی تعلق نداشته ام و هیچ زمان کسی به من، و انگار دیگه باهاش کنار اومده ام اگرچه دلم نمیخواد همه چیزو تموم شده بدونم، همه ی اون احساس ها را، ولی بعضا فکر میکنم یه سری احساس ها، مال یه برهه ای از زندگی آدمیزاده و در انتهای اون برهه باید با اون احساس ها هم برای همیشه خداحافظی کنی.

ولی نه، من امیدوارم که یه بار جوری کسی را دوست بدارم که خودم هم باور کنم.

هنوز و همیشه دیدن و خوندنِ صحنات عاشقانه (نه بوس و بغل و اینا، هر حرکتی که بهم بباورونه این بشر طرفش را دوست داره) به گریه میندازنم. مثلا مصاحبه ی با شاهین مقدم را دیدم اگرچه براش ناراحت شدم، ولی در عین حال، خداروشکر کردم که این بشر و زنش همدیگه را دوست داشته اند.

الهه :) ۰ نظر

98-10-21

+تا دو سه روز پیش، با خودم میگفتم بذار برم تا دست از سرم بردارن، برم تا بفهمن کاراشون بی وجود من لنگ میمونه، تا بفهمن اونموقع دیگه کسی را ندارن که مدااام به جونش غر بزنن و مسئول غم و احوال ناخوبشون بدونن، ولی دو سه روزه به این نتیجه رسیدم که بذار برم تا از دستم راحت شن، برم که مجبور نباشم تو روشون نگاه کنم و شرمنده باشم، من هیچ کاری برای هیچ احدی (تو خونواده م) انجام نداده ام و نمیدم، نمیدونم چرا؟ احوالم در این لحظه خیلی خیطه.

 

++از صبح هم بس که ابراز غم و خشم و تنفر ملت از سران جامعه را خوندم دیگه حس و رمقی برام نمونده. شاید من خیلی آدم بی عاطفه و بی شعوریم که احتمالا هستم، ولی تنها چیزی که پسِ ذهنمه اینه که اولا چرا نمی فهمیم مسبب تمام مشکلات و بدبختیای این جامعه یک اقلیت نیست، خرد جمعیه، حماقت جمعیه، به کی دارین غر میزنین؟ از کی شاکی هستین؟ شما همه خوب و بی نقصین و یه تعداد کمی بیشعور و مسئول تمام بدبختی ها؟ و دوما گیریم که همینطور باشه، این ابراز غم و خشم، چی رو دقیقا درست میکنه؟ آیا واقعا الان حس می کنین این فرکانس های منفیتون یعنی همدردی و همدلی با خونواده های داغ دیده؟ آیا اونا را آروم میکنه؟ اگه آره اوکی من تسلیمم، ولی اگه نه، به فکر چاره باشین، و لطفا هر کسی از خودش شروع کنه، نه از بقیه. مسبب خشمتون را یه سری آدم ندونین، یه طرز تفکر بدونین، طرز تفکری که باید اصلاح شه و همه براش مسئولیم. حتی همین طرز تفکر احمقانه ی قربانی بودن، که یه سری دارن ظلم میکنن و ما قربانی و بی گناه هستیم!

من از اون روزی که تو تلوزیون تو تشییع جنازه دیدم که مردم هجون میوردن و یه سری پارچه مینداختن اون بالا که بمالنش به تابوت سردار و متبرکش کنن، دهان دوختم. نمیتونم از یه نفر و دو نفر و ده نفر طلبکار و شاکی باشم و فکر کنم یه تعداد قلیلی دارن بهم ظلم می کنن، واقعا نمیتونم.

الهه :) ۰ نظر
اینجا من با نوشتن، فکر میکنم، و امیدوارم که این نوشتن ها و فکر کردن ها، از وضعیت و موقعیت فعلی م عبورم بده و در مسیر زندگی پیشم ببره.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان